تهران - حیاتمی خواستم برم دستشویی؛ وقتی رسیدم،دیدم آفتابه ها خالی هستند. برای پر کردن آفتابه ها،باید صدمتر تا هور می رفتیم.زورم می آمد برم.یک بسیجی اون طرف ایستاده بود،صدایش کردم«برادر میشه این آفتا به رو برام آب کنی؟»آفتابه گرفت ورفت.وقتی آورد ،دیدم آبی که آوردخیلی کثیف است. بهش گفتم: «اگه صدمتر اون طرف تر آب کرده بودی،تمیزتر بود.»آفتابه را از من گرفت ورفت آب تمیز آورد.چند روز بعد قرار بود فرمانده لشگر برایمان حرف بزند؛دیدم کسی که چندروزپیش برام آب آورد بود، همان زین الدین(فرمانده لشگر)بوده است!